دیر رسید، گفت بیمارستان بوده، یکی از بستگانش مدتیه که به کما رفته، بخاطر خوردن مشروب، نمیدونم برای زیادیش بوده یا بدیش، بهم گفت اما یادم نیست، فقط آخرین حرفی که زده این بوده که چشمام حسابی سنگینه و یکهو از حال رفته.بعد تعریف این ماجرا حال منو پرسید،
انگار هنوز هیچکس باور نکرده که احوالپرسی هیچ جواب صادقانهای نداره،
منم یه جواب غیرصادقانه دادم تا فقط از اون مرحله هم بگذریم، این کاریه که این روزها میکنم، گذشتن مرحله به مرحله، عبور آروم و بیصدا از حالی به حال دیگه، بدون هیچ دخالت و اصراری به مدیریت و میدونداری،
هرچند که گاهی در تشخیص اینکه موقعیتی واقعا سخته یا فقط من سخت میگیرمش ناتوانم و میدونم تا زمانی که فرق این دوتا رو نفهمم خبری از پختگی نیست.
انگار زیادی همه چیز در حال رفت و آمده، از آدمها گرفته تا اتفاقات، احساس بیدر و پیکری کنم، نمیدونم از زیادیشه یا از بدیش، ولی چشمام حسابی سنگینه
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۹ساعت 1:10 توسط سارا| |
برچسب:
نویسنده: سینا فلاح