ساعت 1:15 جاری کوچیکه تماس گرفت که با کی میخوای بری مراسم ؟؟؟
گفتم نمیدونم (چون همسری با این عموش مشکل داره قهر هستند و نمیاد مراسماتی که به اونا مربوط میشه )
گفت اماده شدی ؟؟
گفتم نه تو چی ؟
گفت منم ناهار بخورم میخوام اماده بشم
دیدم انگار به دلشه که بیاد خونه ما مثل دفعه های قبلی که مراسمی چیزی داریم با هم اماده بشیم بهش گفتم میخوای بیا خونه ما با هم اماده شیم
فورا گفت باشه تا یه ربع دیگه میام
منم فوری رفتم ناهار بیارم بخوریم دیدم همسری گفت دوستش اومده دنبالش رفتن با هم شرینی ارشد قبول شدنشون ساعت یازده یه چیزی خوردن اشتها نداره غذا بخوره
منم غذامو فوری خوردم و رفتم اخرین پرو لباسمو انجام بدم که جاری رسید .
رفتیم توی اتاق که اماده بشیم .
آماده شدیم و برادرشوهری اومد ما رو ببره تالار ، ساعت 2:50 رسیدیم تالار و فهمیدم مادر همسری هم با برادرشوهرش قهره و نمیاد مراسم
با خانواده عروس و داماد یکم خوش و بش کردیم و رفتیم دختر عمه همسری یکم عکس گرفت از من و اومدیم نشستیم . کم کم مهمونا اومدن و پشت بندشونم عروس و داماد ، روز جشن عقدشون تولد داماد هم بود .
مراسم گرم و خوبی بود ، بعد از اونم اومدنی از تالار با اونیکی برادر شوهری برگشتیم برادر شوهری گفت شوهرت کو ؟؟؟
منم به شوخی گفتم بعضیا ارشد قبول شدن کلاسشون به این جور مراسمات نمیخوره یعنی تو نمیدونی چرا نیومده ؟؟
یهویی گفت جدی به سلامتی مبارکش باشه و فوری خبرو به بابای همسری رسوند .
من دوست نداشتم با اونا برگردم جاری دومیه نمیدونم یه مدته چش شده ، کلا سر سنگین شده ، قبلا تحویل نمیگرفت الان که دیگه خیلی بد تر شده ادمو میبینه یه سلام علیک الکی میکنه از سر باز کنی توی تمام مدتی هم که توی تالار منو اونو اونیکی جاری و عمه همسری سر یه میز نشسته بودیم یه کلمه حرف نزد حتی وقتی ازش خواستیم با منو اونیکی جاری بریم رو پیست برقصیم نیومد ، بعد که ما رفتیم و اومدیم نشستیم بلند شد با یکی از فامیلا رفت برقصن .
خلاصه که کلا اینروزا رفتارهای عجیب و غریب زیاد میبینم ، به اونیکی جاری گفتم خبر نداری این چش شده که اینجوری بی محلی میکنه ؟؟؟
گفت بزار بی محلی کنه وقتی دوست نداره با ما باشه زوری که نیست ولش کن تو هم بی محلی کن .
گفتم خب اخه من دوست دارم همیشه بدونه حرف و سخن با هم خوب باشیم .
اونم یه چیزی گفت که نمیشه بنویسم و من قانع شدم راست میگفت .
از تالار که برگشتیم رفتیم مراسم تولد اقای داماد و کیک خوردن و شب هم اومدم خونه دیدم همسری تنها خونست عمش کیک داده بود براش بیارم چایی دم کردم کیکشو اوردم خورد سرم از درد میخواست بترکه قرص خوردم اروم شد .
شب نشسته بودیم توی خونه دیدم سنگ میزنن به شیشه ، این کارو یا مامان همسری یا باباش منم پشت سیستمم بود
همسری گفت پاشو ببین کیه
گفتم نمیرم
گفت ببین کیه پشت در
گفتم خودت پاشو ببین میدونی که کیه
همسری از پنجره نگاه کرد و گفت مامان
همسری رفت دم در و با یه ظرف غذا برگشت
مادربزرگ همسری برامون غذا فرستاده بود داده بود مادر همسری اورده بود
شب همسری گفت با مامانم قهری ؟؟؟
گفتم چطور ؟؟
گفت چرا از اونروز نیومدی خونشون دیگه ؟؟ چرا الان نرفتی ببینی کیه ؟؟؟
گفتم قهر نیستم ولی اعتراضمو باید یه جوری نشون بدم
گفت یه چیزو دوستانه بهت میگم اینکارا رو نکن
گفتم پس حالا که دوستانه گفتی منم یه چیزو دوستانه بهت میگم خسته شدم از دخالتاشون توی زندگیمون و اینکه میخوان دایما به تو ثابت کنن زنت ادمه بدیه .
گفت همونجوری که به مادرم میگم پشت زنم حرف نزنین اون دنیا باید جواب بدین به تو هم میگم پشت سر مادرم حرف نزن اون دنیا باید جواب بدی .
و من دیدم این بحث بیهودست بخاطر همین سر خودمو با وب گردی گرم کردم .
شب خوابیدیم و جمعه ساعت 10:30 بیدار شدیم و یازده و خورده ای بود که رفتیم دفتر منو جمع کردیم و وسایل رو اوردیم ریختیم طبقه پایین خونه
بعدشم که خونه زیرو رو بود ناهار خوردیم و شروع کردیم تمیزی ساعت سه و خورده ای بود که تعمیر کارای لباسشویی اومدن یه برد نو از نمایندگی گرفتن اوردن بستن روی لباسشویی ولی نه اینکه ما خیلی خوش شتنسیم برد جدید هم توی تست گرفتن جلوی خود تعمیر کارا و به دست خودشون داغون شد و دوباره برد رو بردن و ما موندیم و یه اشپزخونه داغون و ماشین لباسشویی وسطش
همسری که کلا اعصابش داغون بود منم بدتر از اون ولی به روی خودم نیاوردم و رفتم به کارای اتاق خیاطی رسیدم و اونجا رو جمع و جور کردم .
بعدشم چایی خوردیم و الانم که یکساعته دارم مینویسم .
دلم برای بابا و مامانم یه ذره شده .
اینروزا خیلی بهشون فشار میاد از نظر روحی امیدوارم این بحران هرچی زودتر تموم بشه و روال زندگیشون عادی بشه . مامان و بابا اینروزا خیلی از بین رفتن و از همه بدتر اینه که از دست من هیچ کاری بر نمیاد برای بهتر کردن حالشون انجام بدم . غصه خوردن هم که فایده نداره .
خدایا هرچند که من خیلی ازت دور شدم و خیلی بد شدم ولی خودت پدر و مادرمو حفظ کن و از این عذاب و سختی نجاتشون بده درای رحمت و نعمت خودتو به روشون باز کن از ارامش الهیه خودت بهشون عطا کن مخصوصا به مادرم خدایا صبرشو زیاد کن و نزار کم بیاره .
برچسب:
نویسنده: سینا فلاح