خرید بک لینک
چند شب قبل مهمون بودیم از شام خونه مادر شوهری

برادر شوهرا و جاری ها هم بودن

شب شام خوردیم و مشغول جمع کردن سفره بودیم ، همسری چون گرمش بود پیراهنشو دراورد و با رکابی نشسته بود .

اونشب من ظرف نشستم برخلاف معمول همیشه و در رفت و امد از پذیرایی به اشپزخونه برای جمع کردن سفره بودم .

یهویی دیدم مادرشوهری لباس همسری رو برداشته یقشو نگاه میکنه برگشته میگه چقدر کثیفه تو لباسای شوهرتو نمیشوری (مدتیه ما علاوه بر بی ابی هرروزه ماشین لباسشویی هم نداریم بخاطر نوسانات برقی برد اصلیش سوخته و چند ماهه منتظریم تا از نمایندگی برد جدید بیاد ببندد روش)

اگه سختته بیار خودم بشورم اینجا

منم دیدم هیچی نمیگم همسری هم ساکته

یهویی گفتم چرا نمیشورم ؟؟؟ گفت این یقه چرا کثیفه

گفتم شوهرم خودش نمیزاره زیاد لباساشو بشورم بعدشم من نصفه شبا لباس میشورم و تنها لباسه نشسته شوهرم همین پیراهنشه همه لباسشه

بعدشم به محضه اینکه جمع کردن سفره تموم شد مانتو پوشیدم و به همسری گفتم بریم خونه دلم درد میکنه

همسری گفت یهویی دلت درد گرفت

گفتم بله دلدرد که ساعت نداره بریم

و بلند شدیم و اومدیم خونه

خیلی ناراحت بودم ، اومدیم خونه ناراحتیمو ابراز کردم و جالب اینجا بود که همسری میگه بعد میگی چرا خانوادم رو تو حساسن رفتارتو ببین ؟؟؟

دیگه ترکیدم

صدامو بردم بالا گفتم اره من همینم ادم شلخته و کثیفیم میخواین بخواین نمیخواین مجبوری نیست

اینکه مادرت و خودت حس میکنین خیلی ادمای تمیزی هستید هیچ ربطی نداره به اینکه امشب جلوی جاریا و برادرشوهرا اونجوری با من حرف بزنه بعدشم تو بجای دفاع از من برگردی بهم بگی رفتارمو ببینم رفتارم مگه چشه ؟؟؟ کسی نیست ازم دفاع کنه ولی باید اعتراضمو توی خانوادت یه جوری نشون بدم یا نه ؟؟؟

وقتی داشتم منفجر میشدم چجوری میتونستم بشینم اونجا و لبخند ملیح بزنم .

اولین باری نبود که مادرشوهری میخواست بهم بگه من ادم کثیفی هستم .

قبلا سر موضوعات مختلف این حرفا رو زده بود

نمونش اومده بود خونمون براش بالش گذاشتم جلوی تلویزیون بعد دراز شد و فوری بلند شد نشست گفت که وای چقدر میز تلویزیونتون خاک گرفته و به همسری گفت بیا ببین حالا این در حالی بود که من بعد از ظهر همون روز گرد گیری کرده بودم و هیچ گردی روی وسایل نبود من نمیدونم مادرشوهری با اینکه چشماش ضعیفه و باید عینک بزنه چطور ذرات غبار رو دید

یا اینکه چند وقت پیش اومده بود جلو همسری داشت میگفت یه بار باید بیایم همه ظرفای توی کابینتهای اشپزخونتونو بریزیم بیرون بشوریم خیلی کثیفه اشپزخونه شما حالا من نمیدونم خونه ای که دو نفر ادم توشیم و ظرفا همیشه توی کابینت هستند و زیادم مهمون نداریم چجوری اینقدر کثیف هستند و اصلا کل اشپزخونه چقدر از دید ایشون کثیفه که باید همه چیز رو بیرون بریزیم و بشوریم اونم خونه نوسازی که دوسال و نیمه ما توشیم

یا اینکه اوایلی که ازدواج کرده بودیم اومده بود به همسری گفته بود سینک ظرفشویی شما خیلی کثیفه حالا سینکی که من هنوز سه هفته نبود ازش استفاده میکردم منم همسری رو بردم سینک رو نشونش دادم و گفتم کثیفیه این سینک رو نشونم بده همسری هم عصر همون روز دست مادرش رو گرفت اورد سر سینک گفت کجاش کثیفه و اونجا مادر شوهری برگشته به همسری میگه نه کثیف بوده با وایتکس تمیزش کرده در حالی که من اصلا توی خونه وایتکس نداشتم و همونجا به همسری و مادرشوهری گفتم ما اصلا توی خونه وایتکس نداریم یادمون رفته بخریم .

یه بار دیگه شب شام خونمون بودن بعد از شام اومد توی اشپزخونه در سطل اشغالو باز کرد کیسه زباله رو برداشته ببینه کف سطل اشغال اب آشغال ریخته یا نه که خدا رو شکر کف سطل تمیزه تمیز بود و کیسه رو گذاشت سر جاش و در سطلو بست

یه شب دیگه اومدن خونمون از پله ها که اومد بالا برگشت گفت وای پله هاتون چقدر کثیفه اینهمه خاک چیه روی پله ها حالا این درحالیه که همسری هربار از پله ها میاد بالا دستمال میکشه هر بارم میره پایین دستمال میزنه پله ها رو

یه شب دیگه اومدن یهو دیدیم مادرشوهری رفته داره پله های خونه ما رو دستمال میکشه برادرشوهری صداش در اومد گفت مامان این چه کاریه

با این پیشینه های ذهنی اونجوری هم که گفت من اونشب خیلی ناراحت شدم . یعنی چاقو میزدن خونم در نمیومد از شدت عصبانیت گیریم که به پسرت فهموندی زنش ادم چندش و کثیفیه که بعدش چی ؟؟؟؟؟

ما همینجوریشم کلی مشکل ریز و درشت داریم با هم اخه تو دیگه چرا این کارا رو میکنی

حالا شب با همسری یکم بگو مگو کردیم و خوابیدیم

صبح که همسری میخواسته بره سر کار مادرش دمه در خونه ما ایستاده صداش میکنه که بیا پسر دیشب با زنت دعواتون شد ؟؟؟

همسری هم میگه دیشب ؟؟؟!!!! نه واسه چی ؟؟؟؟؟!!!

میگه دیشب رفتین خونه زنت هیچی نگفت

همسری هم میگه نه دلش درد میکرد خوابیدیم . (واقعا هم چون عصبی شده بودم معده درد گرفته بودم )

یعنی چجوری میشه ما از این محیط نجات پیدا کنیم

خدایا تا عروسی نکرده بودیم گیره این بودن که کی میخوایم عروسی کنیم عروسی کردیم گیره اینن که کجا میری و کجا میای حالا که فهمیدن گیره اینن که چرا بچه دار نمیشین بی هنرین و توی محله براتون شمع روشن میکنن و نذر میکنن که بچه دار بشین خدایا خودت یه راه نجاتی بفرست میدونی که چقدر خسته شدیم

برچسب: نویسنده: سینا فلاح تاريخ: سه شنبه 21 اسفند 1397 ساعت: 9:46

صفحه بندی