یه زمانی که خیلی هم دور نبود من نخود فرنگیش بودم ولی الان شدم مثل اون نخود های ناپز که مثل سنگه از رنگ سبزم مونده یه روی زرد .
هیچی دیگه چند روز گذشته به دکتر رفتن و معاینه و ازمایش گذشت
مختصر کسالتی بود که خدا رو شکر رفع شد
الانم که بهترم
دیروزم داشتم میرفتم سنگ بخرم برای تزیین کفشام که یهویی دوستای همسری از بجنورد که قرار بود شام برسن خونمون زنگ زدن گفتن ناهار میان حالا ساعت 10 منم هیچ کاری نکردم حتی خریدم نرفته بودیم
همسری اومد رفتیم یه سری وسایل رو گرفتیم و منو گذاشت خونه حالا آب قطعه به قوله زویا (وای خدایا چرا همچین میکنی )
گفتم به مادر شوهری بگم کمک کنه خورشت رو برام حداقل درست کنه تا من به بقیه کارام مثل شستن میوه و درست کردن سالاد و جارو زدن خونه و یه مختصر گردگیری برسم .
همسری رفت به مادرش گفت برامون خورشت رو درست کنه منم همراهش بودم گفت باشه ما خونمون آب داریم ولی خودت بیا درست کن منم گفتم اخه میخوام به کارام برسم گفت بیا غذاتو درست کن بعد برو به بقیه کارات برس منم دیدم اینجوری توی این گرما کی میخواد یه پاش خونه اونا باشه یه پاش خونه خودمون که به کارام برسم رفتم غذا رو از رو گازشون برداشتم اوردم خونه خودمون درست کنم والا یه غذا پختن بود دیگه غذا رو گذاشتم و اعصابمم که داغون بود برای بی آبی همه ابهایی که ذخیره کرده بودم تموم شد ، ناهار رو پختم ، جارو زدم ، گردگیری هم کردم ظرفای ناهارم اماده کردم فقط مونده بود لباسامو عوض کنم یهویی همسری زنگ زد گفت چرا درو باز نمیکنی گفتم چطور گفت مهمونامون پشت در هستن
غافل گیری تا این حد ، هرکی میخواد بیاد خونه ما نزدیک که میشه زنگ میزنه بریم سر مسیر دنبالشون چون اکثرا مسیر رو بلد نیستن منو همسری هم فکر کردیم اینبارم مثل همیشه هستش ، همسری دفترش نشسته بود تا زنگ بزنن بهش که بره استقبال مهمونا نگو این طفلی ها رسیدن پشت در خونه هرچی در میزنن من نشنیدم اخرش زنگ میزنن به همسری که ما پشت در خونه هستیم درو باز کن اون بیچاره هم غافل گیر میشه که ای بابا من خونه نیستم محل کارمم الان تماس میگیرم خانومم در رو باز کنه
و زنگ زد و منم که چه عرض کنم لباسمو عوض نکرده بودم که بدو بدو رفتم لباس از تو کمد برداشتم نفهمیدم چجوری پوشیدم وقتی رفتم در پارکینگ رو باز کردم دیدم ماشینشو اوردن داخل حالا در پارکینگ بسته نمیشه نه که مهندسش خیلی مهندس بوده نقشه طبقه پایین رو که کشیده حواسش نبوده باید جوری فضا برای پارکینگ بزاره که ماشینی غیر از پراید اگه بود جا بشه و درو بشه بست . شایدم مهندسه بنده خدا فکر کرده با این اوضاع قمر در عقرب مالیه جوونا این روزا بیشتر از یه پراید نمیتونن بخرن که . خلاصه درو باز گذاشتیم و اومدیم بالا . تند تند چایی درست کردم شانس اوردم کتری چایساز اب داشت وگرنه ابروریزی میشد یه قطره اب نداشتیم .
تا من چایی دم کنم همسری هم رسید .
ساعت 2 هم غذا خوردیم .
بعدشم مردا رفتن لالا منو خانومه دوست همسری هم رفتیم حرف زدن
یکساعت گذشت بچه کوچیکشون خیلی بهانه گیری میکرد اخرش مادرش خوابوندش .
بعدشم رفتیم شوهران گرامی را بیدار کردیم و چایی و میوه خوردیم .
ساعت تقریبا 6/30 هم مهمونا رفتن من موندنم و یه خونه زیرو رو شده و یه عالمه ظرف که از اشپزخونه بالا رفته بود .
همسری هم گذاشت رفت بیرون به منم گفت بخواب و استراحت کن آب که قطعه نمیتونی هیچ کاری بکنی اعصاب خودتو خورد نکن .
شب همسری برگشت هنوز آب نداشتیم شام گرم کردم اوردم که بخوریم دیدیم در میزنن پدر و مادر همسری اومدن خونمون سرزده از شام اومدن منم بشقاب اضافه کردم و نشستیم شام خوردیم و بعدشم میوه و بعدشم تصور کنین اشپزخونه با این بی ابی چع وضعی داشت
ساعت 10 که اونا رفتن با همسری رفتیم ببینیم چه خاکی تو سرمون کنیم با این بی ابی و وضع خونه همسری جارو زد منم ظرفا رو ساماندهی کردم و غذاها رو جا به جا کردم و اونوقت بود که شیر رو باز کردم دیدم خدا رو شکر آب در حد شیر سماور میاد اینجوری شد که من ظرفا رو کف مالی میکردم همسری هم با حوصله اب میکشید و میبرد میزاشت تا خشک بشن . این همکاری صمیمانه تا دو ساعت ادامه داشت .
بعدشم که هلاک و شهید رفتیم لالاییییییییییییییییی
من که بیهوش شدم
همسری هم همینطور
صبح هم همسری صبحانه نخورده رفت گفت دلم نیومده بیدارت کنم گفتم بخوابی هرچند که من 7/55 بیدار شدم
امروزم رفتم سنگ هایی که میخواستم رو خریدم ولی چه فایده 400 تا دونه گرفتم برای کفشام کم اومد فقط برای یکیش رسید . حالا شنبه باید برم 400 تا دونه دیگه سنگ بخرم برای اونیکی لنگش .
جریان تزیین این کفشا هم مفصله . بعدا اگه حوصلم شد میگم چیه جریانش خخخخخخخخ
اخی چقدر نوشتم
فعلا برم شام بخورم تا بعد .
برچسب:
نویسنده: سینا فلاح