خرید بک لینک
امروز یه روز معمولی و نسبتا اروم بود

دلم برای پدرم خیلی تنگ شده

چند ماهه ندیدمش

پریشب ساعت 12/30 شب باهاش تماس گرفتم و کمی صحبت کردم

داداشم میگه بابا خیلی ضعیف شده و از بین رفته

حقم داره طفلی اینهمه مشکلات جووناشو از پا در میاره چه برسه به بابای طفلی من که هم سنی ازش گذشته هم دوبار سکته کرده و قلبش فنری شده .

اینروزا دلم برای مادرمم کبابه

برای چشای مهربونش که دیگه سو نداره از بس گریه کرده و غصه خورده

زندگی خودمم که به هر سختی هست داره میگذره

دوباره از اول مهر داشگاه شروع میشه و سرم گرم میشه .

درس خوندن توی رشته خودمو دوست دارم .

همسری هم این روزا ارومه یه وقتایی یه بحث هایی پیش میاد که خیلی زود تموم میشه

دیگه نه اون حس جنگیدن داره نه من

امروز ناهار ابگوشت بار گذاشتم اولین بار بود توی مدت چند ساله ی زندگیمون برای خودمون دوتا ابگوشت درست کردم اونم توی دیزی اونم چی از شب قبل ابگوشتو بار گذاشتم وای چقدر خوشمزه بود دقیقا شده بود از اون ابگوشتا که یه وجب روغن روش بود .

دیشبم برادر شوهری مادرشوهری اینا اومدن خونمون شب نشینی .

این روزا باز من رفتم تو موده سکوت رو سایلنتم طوی که همسری صداش در اومده دو روز بود که فکر میکرد با یه بنده خدایی سر برنامه ها مشکل دارم بعد که خیالش راحت شد چیزی نیست اروم شد .

پری روز توی خونه هر چند دقیقه یکبار میپرسید

همسری : امروز چته ؟؟

من : هیچی به خدا

دیروز چت بود ؟؟؟

هیچی به خدا

پس چرا قسم میخوری تند تند ؟؟؟

دوباره اون بعد از چند دقیقه امروز چت شده ؟؟؟

من : هیچی باور کن

دیروز چت شده بود ؟؟؟

من به شوخی : هیچی ، پس نبینم فردا چت باشه ها !!!!!!!!

و همسری کمی خیالش راحت شد که مشکلی منو تهدید نمیکنه بیرون از منزل .

برچسب: نویسنده: سینا فلاح تاريخ: سه شنبه 21 اسفند 1397 ساعت: 9:46

صفحه بندی