سرگرم خودت باشی، با هزار و یک قصه ناتمام. باغ سوخته بی برکتی شده باشد زندگیت، بی متاعی درخور بازارهای پر از رنگ. فراموش شده باشی، مقیم دیار سکوت و تنهایی باشی و خو کرده باشی به شبهای بسیار طولانی ممتد بیخوابی، و قطره های روشن روز بین آنها.
پذیرفته باشی که شب ها را بی چراغ سر کنی، و بدانی کسی به هوای چراغهای روشن پنجره به سمت تو نمی آید. جاده متروکی باشی در جزیره ای بی نام. دنیا را خلاصه کرده باشی در واژه های ساده، دور از هیاهو شراب سرد بیکسی بنوشی و بی نوازش و بوسه بخوابی و خواب درد ببینی.
بعد،
یک شب مسافری ناگاه از راه برسد...
عطر تنش بپیچد در جهان صامت تو، به لبخند و آغوش وبوسه رنگ بپاشد به همه دیوارهای سیمانی دنیات. بماند و بنشیند و حرف بزند و تو، توی ساده، غرق شوی در تماشا و ابتلا و شوق و شهد. با خودت فکر کنی چه ابله بوده ای که به تنهایی عادت کرده بودی، دنیای پر از خواستن چه دنیای خوشرنگ خوشبویی است. تنها به موسیقی صداش گوش کنی مثل کودکی که بعد از سالها کر بودن شنوا شده، و هیچ نفهمی از حرفهاش....
میان دو لبخندت، مهمانت برود...
دنیا ، از نو ساکت شود. طاقت نیاوری، خودت را به آب و آتش بزنی، هرشب همه چراغها را روشن بگذاری و همه درها را باز. به زوزه های باد ولگرد گوش کنی به شوق شنیدن صدای پایی میان همه نعره ها و رعدها.
تنها بمانی. و کم کم، موریانه های جنون تمامت را بپوسانند، از درون تباه شوی. بسوزی، و خاکسترت را باد ببرد به دورترین دریای دنیا، و باز با همه سلولها همان شب را بخواهی، همان شب با او یکی شدن را.
دنیا، به چشم خسته بی خواب، تنها خرابه های جنون است....
برچسب:
نویسنده: سینا فلاح